تبليغاتX
روزهای زندگی
روزهای زندگی
می توانی تو به من ‚ زندگانی بخشی ; یا بگیری از من ‚ آنچه را می بخشی
نسبت با خدا
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد .

|+| نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 17:34 |