![]() آدمک آخردنياست بخند/آدمک مرگ همينجاست بخند/دست خطي که تورا عاشق کرد/شوخي کاغذي ماست بخند/آدمک خر نشوي گريه کني /کل دنيا سراب است بخند/آن خدايي که بزرگش خواندي/بخدا مثل تو تنهاست بخند
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
روزهای زندگی
می توانی تو به من ‚ زندگانی بخشی ; یا بگیری از من ‚ آنچه را می بخشی پاسخ اقای جک
|+| نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 29 خرداد1386 ساعت 22:17
چرا آقاي جک استخدام شد؟
آقاى جک، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه کرده بود و کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شرکت جواب بدهد . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جواب آقای جک رو در پست بعدی بعد از جواب های شما می زارم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |+| نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت 13:42
نامه ای به یارم
محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
|+| نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 25 خرداد1386 ساعت 23:57
هدیه
وقتی دستام خالی باشه
|+| نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت 14:48
آدم های امروز
گاهی با خودم فکر می کنم دوره زمونه چقدر عوض شده .
مردم چقدر عوض شدن که به خاطر پول یا خارج رفتن دست به هر کاری می زنن . حتی منطق و انسانیتشون رو زیر سوال می برن تا به این خواسته هاشون برسن. یه پیشنهاد ازدواج مصلحتی نداشتیم که اونم تجربه کردیم. امروز رفته بودم جایی و یه خانومی اونجا بود که قبلا هم باهاش برخورد کوتاهی داشتم و شروع کرد به صحبت کردن و بحث خارج رفتن و من چون اصلا نه از این خانوم و نه از حرفاش خوشم می اومد زیاد تو حرفاش شرکت نمی کردم . نهایتش با یه لبخند زوری جوابشو می دادم و ایشون فکر کردن که من هم عین همه ی آدم های تازه به دوران رسیده ی امروز عشق خارج رفتن دارم. و خیلی راحت مثل یه امر خیلی عادی برگشت بهم گفت فامیل پسر تو خارج نداری؟ یه ازدواج مصلحتی کن راحت برو خارج ! و ادامه داد که مگه چیه؟ زنش می شی دیگه بعد هم می ری خارج . مصلحتیه دیگه !!!!!!! واقعا متاسف شدم براش که این همه به ظاهرش افتخار می کرد و احساس می کرد چه آدم با کلاسیه اما طرز فکرش نشون می داد که چقدر پوچ و سطح پایین فکر می کنه. چرا ادما انقدر عوض شدن؟ که به خاطر پول و مقام و خارج و همه ی مسائل اینچنینی با همه چی بازی می کنن حتی عشق که یه معجزه ی آسمونیه.
|+| نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت 20:52
عروسک خیمه شب بازی
گلچینی از حرف های زود گذر وپوشالی یار که تاریخ انقضاشون رسیده :
(5/23/2007 09:43:59 È.Ù): chera labkhandet inghad naze? (5/24/2007 12:02:21 È.Ù): ghorboonet beram man elahi nini hasty dige (5/24/2007 12:55:38 È.Ù): manam dooset dashtam ke bargashtam (5/24/2007 12:58:22 È.Ù): to dokhtare kheyli khoobo nazi hasty (5/24/2007 12:58:36 È.Ù): man hich vaght hich vaght hargez dar morede to hatta 1 sanie ham fekre bad nakardam (5/24/2007 01:12:33 È.Ù): ghorboonet beram (5/24/2007 01:12:41 È.Ù): akhe ki inghad asheghe yeki digast too donya? (5/24/2007 10:26:45 È.Ù): reyhane emshab che hali midad pishe ham boodim (5/24/2007 10:27:13 È.Ù): aslan jav javve baham boodan bood (5/24/2007 10:27:22 È.Ù): hava kheyli naz bood (5/25/2007 05:17:43 È.Ù): salam aroosak (5/26/2007 11:47:09 Þ.Ù): fadat sham intori ke sakhtete (5/26/2007 11:47:13 Þ.Ù): bezar man khodam migardam (5/26/2007 11:51:05 Þ.Ù): reyhane mimiram barat (5/26/2007 11:51:08 Þ.Ù): kheyli goli (5/26/2007 11:51:22 Þ.Ù): mikhamet (5/26/2007 11:54:42 Þ.Ù): toam mahi (5/26/2007 11:54:44 Þ.Ù): goli (5/26/2007 11:54:47 Þ.Ù): eshghi (5/26/2007 08:14:00 È.Ù): khoobi reyhane khanoomam? (5/26/2007 08:14:28 È.Ù): elahi fadat besham (5/26/2007 08:14:31 È.Ù): chi gofty? (5/26/2007 08:14:33 È.Ù): joone edlam? (5/26/2007 08:14:48 È.Ù): elaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaahi (5/26/2007 08:14:51 È.Ù): :************ (5/26/2007 08:14:56 È.Ù): ghorboonet beram ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قسمتی از حرف های همون یاری که حرف های پوشالی بالا رو زده بود : (6/5/2007 10:26:40 È.Ù): are (6/5/2007 10:26:44 È.Ù): miram az dastet rahat sham (6/5/2007 10:26:48 È.Ù): nafas bekesham (6/5/2007 10:26:57 È.Ù): mikham nafase rahat bekesham reyhane az dastet (6/5/2007 10:27:05 È.Ù): mikham joon bedam bemiram rahat sham az dastet (6/5/2007 10:27:09 È.Ù): ravani kardi to mano (6/5/2007 10:27:12 È.Ù): to pedare mano dar ovordui (6/5/2007 10:27:20 È.Ù): 2 sale dari pedare mano dar miari (6/5/2007 10:27:26 È.Ù): harchi mikham begam bekhandam aslan rah nadare (6/5/2007 10:27:30 È.Ù): az bas ke asab khoord koni
|+| نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت 1:20
زير خاكستر ذهنم باقي است آتشي سركش و سوزنده هنوز يادگاري است ز عشقي سوزان كه بود گرم و فروزنده هنوز |+|
غمگین ترین تولد عمر من
آرزو داشتم عشق ورفیق راه زندگیم اولین کسی باشه که تولدم رو بهم تبریک می گه آرزوی بزرگی نبود برای یاری که حتی وقتی خط موبایل خرید دلش می خواست اولین sms رو با خط جدیدش به من بزنه. یه تبریک کوتاه و باشوق تو شب تولد ادم از طرف یه آدم عزیز توقع زیادی نبود . اما گذشت شب تولد هم گذشت روز تولد هم به انتها رسید و بالاخره آخرین تبریک رو از یارم شنیدم. غریبه ترین ها پیش دستی کرده بودن و حتی بعضی ها از یه روز قبل بهم تبریک گفتن اما از یارم کسی که از همه برام عزیزتره هیچ خبری نبود. ما شب تولدم و روز تولدم با هم چند بار حرف زدیم و همه وجودم منتظر یه کلام ساده ی تولد مبارک موند و هیچ چیز نگفت. هیچ وقت موقع تولدم انقدر غمگین نبودم. همش یاد پارسال می کنم که چطوری خوشحالم کرد زود تر از همه از 1 هفته قبل و بعد چطوری روز تولدم رو بهترن تولد عمرم کرد ( یه روزه خاطره انگیز که از صبح با هم بیرون بودیم تا عصر) ولی امسال به عنوان اخرین نفر در اخرین لحظه و شبیه انجام وظیفه بهم تبریکی گفت و وقتی من همه ی این حرف ها رو بهش گفتم این اون بود که ازم رنجید و ناراحت شد و گفت هر چی از دهنت در اومد بهم گفتی . بهش گفتم من که توهینی بهت نکردم من که بی احترامی نکردم و اون عصبانی گفت نه بیا توهینم بکن. ازم رنجید گفت عجب رویی داری. ازم دلگیر شد و باز هم من شدم آدم بده. آخرش گفتم غلط کردم خواهش کردم منو ببخشه اون هم با عصبانیت و دلخوری گفت روانیم کردی و رفت. و من الان گریه می کنم. من تو روز تولدم تنها و غمگین گریه می کنم.
غمگین ترین تولد عمر من رو کسی به من هدیه داد که همه کس من بود.
رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده ی اشک حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
|+| نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 23:39
شمع
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد.
|+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 12 خرداد1386 ساعت 13:40
• خیلی دوست دارم ▫ مرسی • دلم برات تنگ شده ▫ مرسی • ممنونم که باهام حرف می زنی ▫ اَه نمی شد اینو نگی من بدم میاد • چیزی شده؟ از چی ناراحتی؟ ▫ نمی شد اینو نپرسی؟ گیر دادی باز؟ هیچی نیست ومن به این می اندیشم که یک دل به جرم عاشقی تا چقدر قدرت شکستن دارد؟؟؟!!!! |+|
درد و دل
دلم گرفته
برای یارم عجیبه از تنهایی می گم کاش من رو می فهمید کاش می شد این حرفا رو به خودش بگم نه به یه صفحه ی مجازی که جز خودم و شاید دوستم سحر خواننده ای نداره کاش می شد این حرف ها رو به خودش می گفتم و دعوا و ناراحتی پیش نمی اومد وقتی دو نفر عاشق هم باشن همیشه دلشون می خواد با هم حرف بزنن همیشه هم زمان برای حرف هاشون کم می آرن. اما یار من خیلی وقتها حرفی نداره با من بزنه. سکوت می کنه و اگه تو این فاصله من حرف بزنم به عنوان یه جوابگو جواب می ده و اگه من حرف نزنم اون هم سکوت می کنه. شاید ادم گاهی ندونه از چی بگه . منم گاهی تو حرف هام کم می آرم اما من همیشه سعی کردم سکوت رو بشکنم اگه حرفی به ذهنم نمی آد سعی کنم موضوعی پیدا کنم. اما یارم این کار رو نمی کنه. اما بازم این ناراحتم نمی کنه. ناراحتی من اینه که نادیده گرفته می شم. وقتی اون حرفی نداره رک و صریح می گه حرفی ندارم اما چند بار شده که با دیدن سکوتش من هم حرف کم آوردم و سکوت کردم و دنبال موضوعی هم برای حرف نگشتم یا گشتم و پیدا نکردم و وقتی ازم می پرسه چرا حرف نمی زنی و در جواب می گم : نمی دونم چی بگم ازم ناراحت می شه و با واکنش تهاجمی می گه پس چرا اومدیم حرف بزنیم بریم دیگه. یا با ناراحتی می گه اگه من حرف نزنم تو هم نباید حرف بزنی؟ همیشه از خودم می پرسم چرا اون راحت رک و صریح می تونه بگه حرفی ندارم و من هم حق اعتراض ندارم چون هر چی بگم ناراحت تر می شه و می گه خب چی بگم؟ ولی من نمی تونم مثل اون جواب بدم چون اگه مثل خودش و تازه ملایم تر بگم نمی دونم چی بگم از من ناراحت می شه . تازه من اکثر وقت ها همش سعی کردم یه حرفی پیش بکشم یه چیزی گفته باشم ولی بازم اون ترغیب به صحبت نمی شه و فقط جواب حرف های من رو می ده. و این باعث می شه فکر کنم مثل یه بازجویی شدم شخص مقابل با بی حوصلگی مجبوره تحملش کنه و جواب بده. همه اینها باعث میشه احساس کنم نادیده گرفته می شم.از اینکه اون هر حرفی بخواد رک و صریح می زنه اما من نمی تونم هر حرفی بزنم. تو خیلی از موارد اینجوری بوده.اون همیشه وقتی احساس کرده ناراحتم عصبانیم و یا حرفی ته دلم دارم و نمی گم با پافشاری ازم خواسته حرفم رو بزنم و اگه نزنم و بگم چیزی نیست ناراحت می شه. اما من هرگز نمی تونم مثل اون روی دونستن چیزی پافشاری کنم حتی گاهی با یک بار پرسیدنم هم ناراحت می شه. اینا باعث می شه گاهی حس کنم منو نمی بینه . اگه می دید درکم می کرد که همونطور که اون حق داره از حرف من یا کار من نارحت بشه منم در برابر همون حرف یا همون کاری که اون می کنه حق دارم ناراحت بشم. من تو دوستیم همیشه صادق بودم. ریزترین کارام رو بهش می گفتم .اما اون تو دو مرد بزرگ با من صادق نبود ولی با این حال بازم این من بودم که بازخواست شدم.و کسی که هیچ احساس ناراحتی یا پشیمونی از این صادق نبودن نکرد اون بود و حتی بهم گفت اصلا ناراحت نیستم که فهمیدی چون مهم نبود. و من همیشه از خودم پرسیدم اگه مهم نبود چرا از من پنهان کرد؟ دلم می خواست این حرف ها رو به خودش بگم اما می دونم که عصبانی می شه ناراحت می شه. دیدم اینجا فقط برام مونده که دردو دل کنم. با همه ی اینها من ازش خسته نمی شم ادامه می دم ولی می دونم که اون خسته می شه. |+| نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت 1:19
بازم من موندم و تنهاییم
سلام بازم منم و این صفحه ی مجازی و یه عالمه حرف که نمی دونم چه طوری ازش حرف بزنم به قول شاعر : "غم عشق تو رو من با کی بگم؟ همه حرفا که آخه گفتنی نیست" گاهی شعر ها با تمام وجودشون حرف دل آدم رو فریاد میزنن. در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ در تو این قصه ی پرهیز ‚ که چه ؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه ؟ حرف را باید زد ! درد را باید گفت ! سخن از مهر من و جور تو نیست . سخن از متلاشی شدن دوستی است. آشنائی با شور ؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟! سینه ام آئینه ایست با غباری از غم. تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار. آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازند. آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد. من چه می گویم آه... با تو اکنون چه فراموشی ها ; با من اکنون چه نشستن ها خاموشی هاست. تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند.
|+| نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت 23:22
در میان من و تو فاصله هاست . گاه می اندیشم ‚ _می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! تو توانایی بخشش داری . دست های تو توانایی آن را دارد ; _ که مرا ‚ زندگانی بخشد. چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا ‚ سطر برجسته ای از زندگی من هستی . با وجود تو شکوهی دیگر‚ رونقی دیگر هست . می توانی تو به من ‚ زندگانی بخشی ; یا بگیری از من ‚ آنچه را می بخشی
□□□ |+| نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 15:58
دعا
نازنین چه دعا بهتر از این خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق نبُوَد هیچ غروبت غمگین |+| نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 3 خرداد1386 ساعت 21:42
|