![]() آدمک آخردنياست بخند/آدمک مرگ همينجاست بخند/دست خطي که تورا عاشق کرد/شوخي کاغذي ماست بخند/آدمک خر نشوي گريه کني /کل دنيا سراب است بخند/آن خدايي که بزرگش خواندي/بخدا مثل تو تنهاست بخند
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
روزهای زندگی
می توانی تو به من ‚ زندگانی بخشی ; یا بگیری از من ‚ آنچه را می بخشی خوش آمدی
تو با قصیده و غزل ، چه با ترانه آمدی برای من که عاشقم ، چه عاشقانه آمدی بگو بهار بگذرد ، چه باک اگر خزان رسد بمان بمان بهار من ، که جاودانه آمدی تو از بهار شبنمی ، تو معنی شگفتنی به لحظه های غربتم ، چه مومنانه آمدی سکوت من شکسته ای ، کنار من نشسته ای میان گریه های من ، چه بی بهانه آمدی به خلوت غریب دل ، به شام تار بی کسی چه بی خبر رسیده ای ، چه شاعرانه آمدی به لحظه لحظه های غم ، هوای شادمانه ای صداقتم نثار تو ، که صادقانه آمدی |+| نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 ساعت 22:39
یه شب خوووووووووووب
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک در آسمان ها غوغا فکنم سبو بریزم‚ ساغر شکنم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم با ماه و پروین سخنی گویم وز روی ماه خود اثری جویم جان یابم زین شب ها جان یابم زین شب ها ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم نغمه ای بر لب ها امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم |+| نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 22:13
دلم کف دستانم بود بین انگشتانم می لغزید خنده ات ناب بود و نزديک از همان نوع که دلم را می لرزاند تو چه پاک بودی و خالص ياد همه روزهای خوبی افتادم که داشتم ياد همه ستاره هايی که با هم چيديم يادش به خير ياد همه سال و ماههايی که گذشت به خير چه غمگين خواهم بود، روزهايی که نباشی دلم بين انگشتانم سر می خورد محکم نگهش داشته ام که زمين نيافتد، بارها شکسته است اين بار نه فرصتی برای شکستن نيست، چون ديگر پيش من است نه تو دلم فشرده می شود، انگار انگشتانم در دلم فرو می روند، ولی فقط امروز، فردا ديگر من هستم و آرامش مطلق چه راحتم امروز.... و تو چه غمگين خواهی بود فردا روز .... |+| نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 ساعت 11:42
رفیق روز های گم
من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی من شکست خورده را خودت برنده می کنی نیامدی و سال هاست نظر به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من‚ چه عاشقانه سوختم رفیق روزهای گم‚رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من‚همیشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی |+| نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت 19:52
یار آغاز
سال ها هم صحبتم بودي و همرازم نبودي |+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 22 اردیبهشت1386 ساعت 14:30
من بی تو
من به بي ساماني باد را ميمانم..... من به سرگرداني ابر را ميمانم... آه ميبينم، تو به اندازه تنهائي من، خوشبختي!! من به اندازه زيبائي تو، غمگينم...!!! |+| نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 21 اردیبهشت1386 ساعت 13:21
من دارم تو تنهاییم غرق می شم
گاهی می گم واسه کی اینا رو می نویسی؟ این حرفا رو می نویسی که چی بشه؟ فقط یه دوستم همیشه سر میزنه بهش . با خودم می گم وقتی یه خواننده فقط داره دیگه چرا می نویسی ؟ یهو برو همه ی حرفاتو به دوستت بگو. اینجا رو ساختم که درد و دل هام رو بنویسم. درد و دل هایی که دیگه یار ندارم بهش بگم.گفتم شاید اینجوری خالی بشم. اما وقتی دیدم وبلاگم هم مثل خودم تنهاست گفتم اصلا چرا داری می نویسی؟ می نویسی دلت باز شه؟ خالی شی ؟ پس چرا دلم باز نشد؟ چرا خالی نشدم؟ چرا دلم بیشتر گرفت؟ شاید از اینکه می بینم حتی وقتی حرفام رو جایی بیان کردم که تو دسترس همه مردم دنیاست ‚ بازم حرفام خریداری ندارن. اصلا مگه برای کسی مهم هم هستم؟ مگه خودم ‚ دلم ‚ حرفام و تنهاییم برای کسی اهمیتی هم داره؟ اگه داشت انقدر تنها نبودم. اگه داشت دور انداختنی نمی شدم. اگه داشت برای هر کار کوچیکی مجبور نبودم از هر کسی خواهش کنم و نه بشنوم. من باختم. از همه ی آرزوهام جا موندم. آرزوی داشتن دوستای زیاد ‚گردش های دست جمعی ‚دوره های خودمونی با دوستام‚ داشتن کسی که تنهاییم رو پر کنه ‚ دوسم داشته باشه ‚ تکیه گاهم باشه و... به هیچ کدوم نرسیدم. هیچ کدوم. از همه چی جا موندم. تنهاییم خیلی سنگینه . نمی تونم تنهایی به دوش بکشمش. دلم خوش بود یاری دارم که اگه به هیچ کدوم از خواسته هامم نرسیدم با داشتنش دنیا رو دارم کسی که بار تنهاییمو پا به پای من به دوش می کشه. اما حالا دیگه اینم ندارم. و تنهاییم خیلی سنگین تر از گذشته های دورم شده. هیچ دلخوشی ندارم. گاهی می گم اصلا چرا باهاش آشنا شدم ؟ آشنا شدم که تنهام بزاره؟ که بار تنهاییم ۱۰ برابر گذشته بشه؟ من که کاری به کسی نداشتم . داشتم با همون تنهایی کوچیکم و رویای آرزوهام زندگی می کردم . دلتنگی هام رو روی کاغذ می نوشتم خالی می شدم و با امید اومدن یه رفیق راه و شوقی که یه روزی می یاد زندگی می کردم. چرا همش خراب شد ؟ که دیگه نه امیدی باشه از اومدن یار‚ نه دلخوشی برای پر شدن تنهایی و نه راهی برای خالی شدن درد و دل هام. این رسمش نبود اینجوری تنها بمونم. اینجوری که جای دستای یه یار و همراه ‚ یه کیبورد بشه کاسه ی اشکام. |+| نوشته شده توسط ریحانه در جمعه 14 اردیبهشت1386 ساعت 0:59
عشق ماندگار
سلام به وبلاگ تنهای خودم چند روزه می خوام آپدیت کنم. وقت نمی شه . و البته می دونم که کسی هم منتظر پست جدیدی ازم نیست. هنوزم دلتنگ یار سفر کرده ام هستم. گاهی بعضی شعر ها رو از جایی می شنوم تمام تنم می لرزه غم عجیبی تو دلم می شینه و احساس می کنم حرف های دل منن که دارن پخش می شن. مثل: " یاورهمیشه مومن تو برو سفر سلامت / غم من نخور که دوری برای من شده عادت " "اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد / تا قیامت دل من گریه می خواد " " می دونی طاقت جدایی رو ندارم/ با تو من مثل صد تا بهارم / می خوام که نری تو از کنارم / ازت زیاد خاطره دارم " ... نمی دونم پسر ها چطوری هستن. اما دخترا هرگز هرگز هرگز عشق اولشون رو فراموش نمی کنن و یادش خاطراتش‚ صورتش و حرفاش همیشه باهاشون هست. حتی اگه ازدواج کنن ‚ بچه دار بشن باز هم یه قسمتی از ذهنشون و قلبشون برای اون عشق ممنوعه هستش. حتی اگه همسر آیندشون خیلی خوب و مهربون باشه نمی تونه تمام قلبشون رو تصاحب کنه و یه تکه از قلبشون همیشه در گرو اون عشق اول می مونه. وحتی توی تمام لحظه های خوشی با همسرشون همیشه بهش فکر می کنن که چقدر جاش خالیه ‚ چقدر خوب بود که جای کسی که الان روبروشون نشسته ‚ اون حضور داشت و تو شادیش سهیم می شد . دقیقا مثل اینکه آدم سفر میره خانواده و عزیزاش باهاش نیستن و با اینکه داره بهش خوش می گذره همش یادشونه می گه جاشون خالی . این هم دقیقا همونه و حتی تو لحظه های خوشی افسوس نبودنش رو می خورن. شاید به همسرشون هم علاقه پیدا کنن ولی اون همسر هرگز براشون نمیتونه جای اون عشق رو پر کنه. هستن خانوم هایی که با همسرشون می خندن ‚ همسرشون رو در آغوش می گیرن اما با رویای کس دیگه.
و اگه همسرشون خوب نباشه بیشتر تو ذهنشون و خاطرات غرق می شن. و فکر می کنن اگه یار سفر کردشون اونجا بود چقدر شاد بودن ‚ فکر می کنن اگه اون بود نمی زاشت اینجوری غمگین و ناراحت باشن. خیلی خانوم ها هستن که با بدی همسرشون می سازن جوری که آدم تعجب می کنه آخه چطوری تحمل می کنه؟ جوابش سادست. اونا تو ذهنشون زندگی می کنن و با رویای یار از دست رفتشون لحظه ها رو می گذرونن.عقیده دارن یارشون که رفته دیگه زندگی چه اهمیتی داره و تو دنیای خودشون زندگی می کنن.
حتی بچه دارم بشن پیر هم بشن بازم افسوس یار رو دارن. من اینو به چشم دیدم. زنا قدرت اینو دارن که خودشون رو وقف زندگی با کس دیگه و بچه هاشون کنن اما دلشون جای دیگه باشه و کسی هم هرگز نفهمه. و بعضی اصلا دیگه ازدواج نمی کنن.
عشق های اول ماندگاری جاودانه دارن.
و من هم هرگز یارم رو فراموش نمی کنم. هر جا که باشم . با هر کس که باشم . و اینه علت اینکه هنوزم بهش سر می زنم سلامی می کنم و اینه جواب سوالی که گفت : "تعجب می کنم هنوزم اینجا می یای " !!!!
|+| نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 12:9
مثل آدم های مسخ شده هستم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم حوصله هیچ کاری هم ندارم به خصوص درس حتی حوصله تلویزیون نگاه کردن یا آهنگ گوش دادن هم ندارم. یه چیزی می خوام که منو از همه چیز دور نگه داره که خودم و تنهاییمو یادم بره. ۲ روزه سرم به یه بازی گرم شده. یه بازی کامپیوتری به اسم sims (سیمز۲ ) همه‚ بعد بچه گانه ی اونو میبینن که عین بچه ها داره بازی می کنه. اماکسی درکم نمی کنه که این تنها راه هستش که توش خودمو فراموش می کنم . و تنهاییم و غمو غصه و همه ی احساس های بدم یادم میره. حتی توش گذر زمانم نمی فهمم. یه شب به خودم اومدم دیدم ساعت ۲ نیمه شبه من همچنان سرحال و بیدارم. به من می گن بچه . از جمله کسایی که گفتن یارم بود. کاش واقعا بچه بودم. دنیایی که توش دروغ نیست ‚ بدی نیست. دنیایی که قهر ها توش با یه بستنی کوچیک یا یه اسباب بازی کوچیک که می دی به دوستت تبدیل به آشتی می شه. دنیایی که بزرگترین غمشون نداشتن یه اسباب بازی بزرگ رنگی پشت ویترین مغازه ست. دنیایی که با کوچکترین چیزها می شه بزرگترین شادی رو داشت. دیشب بارون می اومد‚ یه بارون تند . رفتم پشت پنجره و بازش کردم . خم شدم سمت بیرون دستام رو باز کردم تا خیسی قطره هاشو احساس کنم. ودعا کردم. بارون که میاد درهای آسمون رو به زمین باز شده و من مثل همیشه دعا کردم . مثل اون وقتا که براش دعا می کردم از خدا می خواستم تو درسش کمکش کنه. تو مشکلات بزرگ و کوچیک کمکش کنه. کمکش کنه بتونه کار پیدا کنه‚ رو پای خودش وایسه ‚ چیزی که همیشه می خواست . کمکش کنه خوشبخت باشه . و بعد دعا می کردم منم خوشبخت باشم چون اون ازم می خواست این دعا رو واسه خودم بکنم. و بعد دعا می کردم بهم برسیم ‚ خوشبخت باشیم. اما سهم من از دعای دیشب با گذشته خیلی فرق داشت. دیگه نمی شد برای خوشبختیمون ‚ ما شدنمون دعا کنم. فقط تونستم براش دعا کنم که خوشبخت باشه. و برای خودم دعا کردم که صبر تحمل تنهاییمو داشته باشم. رفتی تو‚ خدا پشتو پناهت‚ به سلامت بگذار بسوزد دل من‚ مسئله ای نیست
![]() وای باران؛ باران؛ شیشه ی پنجره را بارن شست. از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ |+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 10:55
غریبانه تر از من کسی نیست
شکایت نمی کنم!
شكايت نمي كنم، اما آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب، دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟ نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان! به اندازه زنگي... واقعاً نشد؟ واقعاً انعكاس ِ سكوت، تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟ نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد! نگو كه باغجه ي شما، از آوار ِ آن همه باران قطعه اي هم به نصيب نبرد! نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم! من كه هنوز همينجا ايستاده ام! كنار همين پارك ِ بي پروانه كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها... هنوز هم فاصله ي ما همان هفت شماره ي پيشين است! ديگر نگو كه در گذر گريه ها گُمش كردي! نگو كه نشاني كوچه ي ما را از ياد بردي! نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما، در خاطرت نماند! آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته، حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟ |+| نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت 20:59
حرف نا گفته
سلام
خیلی احساس غریبی می کنم. خیلی اساس ﺧﻸ می کنم.جای اون خیلیییییییییی تو زندگیم خالیه. هرگز به نبودنش عادت نمی کنم. دوستم سحر گفت من به ازدواج فکر می کردم.اما اینطوری نبود. من بیشتر به داشتن همراه‚ همدم و تکیه گاهی مثل اون بودم که همیشه گرمای حضورش رو کنارم حس کنم. ما به هم خیلی قول ها دادیم‚ خیلی قرارها گذاشتیم و خیلی برنامه ها برای آینده داشتیم. و قلبم برای تک تک این قول های شکسته شده ‚ این قرار های منتفی شده و برنامه هایی که هرگز حقیقت پیدا نمی کنه آتیش میگیره. یارم بهم گفت الهی به خاک سیاه بشینی. یا چیزای دیگه که بعدش گفت حرف دلش نبوده. کاش باورم می کرد که خیلی حرفای منم حرف دلم نبوده. اون آدم بدی نبوده و نیست . از حرفام بد برداشت شد . هم کسانی که وبلاگ منو خوندن‚ هم خودش بد برداشت کردن. من هرگز نگفتم اون با کسی رابطه ی پنهانی داره . حرف من این بود چرا یه سری مسائل مهم رو ازم پنهان کرد . از منی که همیشه همه چیز رو مو به مو بهش می گفتم. اون با یکی از دخترهای دانشگاه حرف میزد . بیشتر نتی . منم در جریان بودم امابهم گفته بود فقط درسیه بحث بینشون. ولی من متوجه شدم خیلی صمیمانه تر از چیزی بود که به من جلوه داده بود. نه اینکه BF GF باشن اما خیلی دوستانه تر از حدی بود که به من گفته بود. مورد بعدی هم این بود که قبل من یک دوست نتی خیلی خوب داشت که بهش وابسته شده بود و اون دختر بعد مدتی می گه که بیمار هستش و می ره. به من همه ی اینا رو گفته بود . اما من بعد متوجه شدم ۶ ماه بعد از دوستیمون از اون دختر خواهش کرده که اونو ببینه ‚ چون نمی تونسته فراموشش کنه. دیدارشون هم همون یه بار بوده. همین و بس . من فقط ناراحت شدم چرا منو در جریان نزاشته بود‚ چرا بهم نگقته بود. یه زمانی همه چیزو بهم می گفت من فکر نمی کردم چیزی باشه که از من مخفی کنه در حالی که من تو صداقت براش کم نزاشتم. همه ناراحتی من همین بود. همین منو شوکه کرد به حدی که شبی که فهمیدم تا ساعت ها دستام می لرزید. اما اون آدم بی وفایی نبوده‚ اون بد نبوده. خواهش می کنم کسی راجع بهش بد فکر نکنه. بد منم.من خیلی بدم. حالا هم دارم چوب بدیمو با تنهاییم می خورم. من عشقم رو از دست دادم. خیلی احساس بدی دارم. پر غم‚ غصه ‚ ماتم دیگه امیدی به برگشتش ندارم. بدتر از اونی هستم که بیاد.تا امروز با امید برگشتش روزامو گذروندم اما از امروز به بعد نمیدونم چه جوری با غم رفتنش و جای خالیش بسازم. این ترم آخرین ترمیه که با منه . دلم می خواست زمان تو همین ترم متوقف می شد. مثل آدمی هستم که بهم گفتن مریضی‚ ۲ ۳ ماه دیگه می میری. این ۲ ۳ ماه برام خیلی عزیزن و نمیدونم چطوری اخرین خاطره ها رو ثبت کنم. یه روزی با هم از اول شروع کردیم به ساختن همه ی اولین خاطره ها . اولین دیدار‚ اولین هدیه‚ اولین سالگرد... و حالا رسیدیم به اخرین ها . از درس اول شروع کردیم من و تو ها رو با هم جمع کردیم و ما ساختیم. حالا رسیدیم به درس آخر. دیگه نمی تونم بنویسم |+| نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت 15:51
گله
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم گله دارم شما که حرمت عشقو شکستید کمر به کشتن عاطفه بستید شما که روی دل قیمت گذاشتید که حرمت دلو نگه نداشتید آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم گله دارم فریاد من شکایت یه روح بی قراره روحه که خسته از همه ‚ زخمی روزگاره گلایه ی من از شما حکایت خودم نیست برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست اگه عشقی نباشه آدمی نیست اگه آدم نباشه زندگی نیست نپرس از من چه آمد بر سر عشق؟! جواب من به جز شرمندگی نیست! آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|+| نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 ساعت 22:47
حقیقتی که فاش شد
سلام به همگی (همچین می گم همگی انگار یه عالمه آدم وبلاگ منو می خونن - دنیای من انقدر تنها و کوچیکه که توش دو سه نفر یعنی همه - به هر حال از همین چند نفری هم که وبلاگمو می خونن ممنونم - یه روز امید و دلخوشیم به یه آدم بود به نام رفیق راه - امروز امید و دلخوشیم از یه ادم رسید یه یه صفحه ی مجازی به نام وبلاگ و دوستان مجازی که حرفام رو می خونن - پسرفت سنگینی بود اما پذیرفتم.) به تازگی حقیقی رو فهمیدم که برام دونستنش گرون تموم شد. به قیمت شکستن فرشته ای که یک سال و نیم تو ذهنم ازش ساخته بودم و به دنبالش ‚ شکستن قلب خودم . به قیمتی که الان هم که دارم ازش می گم دستام دارن می لرزن. من اشتباه کردم. من اشتباه شناختم. لحظه ای که حقیقت برام فاش شد برای خود متاسف شدم . متاسف از سادگیم‚ خوشباوریم که چطوری یک سال و نیم توی خواب به سر بردم چشمام رو بستم و ندیدم که کنارم داره چی می گذره. دلم رو خوش کرده بودم به فرشته ای که ساخته ی ذهنم بود. انقدر تو خیال خودم غرق بودم که حتی رفتنش هم تصور منو عوض نکرد و بازم همون فرشته ای که ساخته بودم موند. دستام هنوزم دارن می لرزن. من فقط یه بازیچه بودم. حقیقتی که جلو چشمم باز شد‚ بتی که ازش ساخته بودم رو خورد کرد و به دنبالش منو هم له کرد. نمی تونم بگم چی فهمیدم اما کسی که من تو ذهنم ساخته بودم با کسی که تازه شناختم خیلیییییی فرق داشت. این آدمو داغون می کنه. اینکه به حقیقت کسی انقدر ایمان داشته باشی که حاضری رو اسمش قسم بخوری و بعد یهو از اون ایمان تهی بشی . احساس می کنم گم شدم. دیگه نمی دونم غلط چیه درست چیه. کی راست می گه کی دروغ می گه. بیش از پیش احساس تنهایی می کنم. دیگه به اون شعر قشنگ حافظ که می گه :" یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور" امیدی ندارم. دیگه به هیچی امیدی ندارم. فقط باید ادامه بدم ولی تنها. تنهای تنها.................. و باید سعی کنم که به روزهای تنهاییم خو بگیرم.( گفتم "خو" یاد خاطره های کهنه ای افتادم که حسابی چالش کردم ته قلبم .شاید یه روزی تعریفش کردم) بیا مثل پروانه های غریب نیاز به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن : تو دانشگاه تنها نشستم منتظر سرویس‚ تنهای تنها . هیچ کس رو ندارم باهاش حرف بزنم‚ اما دلم بد جوری هوای درد و دل کرده. امروز باهاش کلاس داشتم. 2 بار بغضم ترکید‚ اشکم مثل 2 تا گوله ی درشت سرازیر شد‚ سرم رو انداختم پایین‚ ریخت روی آستین مانتوم‚ بعد زود پاکش کردم که نبینه و ندید. یکی از بزرگترین غم ها اینه که کسی رو نزدیکت داشته باشی و بدونی که بهش نمی رسی. هیچ کس منو نمی فهمه چون کسی مثل من دور انداخته نشده. همه ی اینا یه طرف و حقیقت تلخی که به تازگی بعد از یک سال و نیم فهمیدم‚ یه طرف. هنوزم ماهرانه ازم مخفیش می کنه. این منو له می کنه. سخته برای کسی نهایت صداقت رو داشته باشی ‚ حتی یه دروغم بهش نگی ‚ همیشه صادقانه هر اتفاقی حتی اتفاقی که می دونی اگه بفهمه ناراحت می شه ‚ بهش بگی و بعد اون در قبال این صداقت‚ صادق نباشه‚ دروغ گفته باشه یا بخشی از حقیقت رو مخفی نگه داشته باشه. به روش نیاوردم اما وقتی خیلی چیزای مخفی شده رو فهمیدم‚ شکستم. دلم می خواست بهش بگم چرا؟ ‚ اما نگفتم‚ در عوض بهش لبخند زدم . هنوزم نمی دونه چی فهمیدم و هرگز هم نمی فهمه. اما غم من احساس حقارتیه که می کنم. من حتی از التماس و عجز و لابه براش هم احساس حقارت نکردم. اما این یکی فرق می کنه. احساس حقارت می کنم برای سادگیم‚ خوشباوریم و برای صداقتی که ارزون فروختم. احساس حقارت می کنم در برابر چشم های دختری که یک روزی هر وقت می دیدمش سرم رو بلند می کردم و تو خوشباوری فکر می کردم هیچ نقشی تو زندگیم نداره و حالا فهمیدم چقدر در برابر چشمای اون دختر خام و ساده دل جلوه کردم. و این‚ اون بوده که همیشه سرش‚ جلوی من بلند بوده و حالا که میبینمش از فهمیدن حقیقت‚ احساس حقارت می کنم جلوش. از احساس پیروزمندانه ی اون که برام پشت چشم نازک می کنه احساس حقارت می کنم. جالب اینجاست که فقط من متوجه احساس پیروزمندانه ی اون نشدم‚ جند نفردیگه هم متوچه شدن و این احساس حقارت منو بیشتر می کنه. یارم وقتی رفت ازش چیزی به دل نگرفتم‚ ارزوی خوشبختی کردم براش . ولی در این مورد هیچ وقت یارم رو به خاطر این احساس حقارتی که در من ایجاد کرد و به خاطر صداقتی که ازم دریغ کرد‚ نمی بخشم. البته هرگز چیزی به روش نخواهم آورد. خیلی تنها شدم خیلی. یه روزی همیشه تلفن می زد ببینه از دانشگاه سلامت رسیدم خونه؟ یه روزی دیر می شد نگران می شد. یه روزی وقتی از مترو می اومدم خونه با نگرانی زنگ می زد ببینه مشکلی پیش نیومد‚ مزاحمی گیر نداد؟ قسمت خانوما سوار شدم؟ یه روزی وقتی می دید تو دانشگاه یا خونه ناهار نمی خورم دلخور می شد می گفت اینجوری قول دادی مواظب خودت باشی؟ یه روزی اگه چند ساعت دیر تر از حد معمول زنگ میزدم دلتنگ و نگران می شد که کجام؟ و حالا دیگه مهم نیست ریحانه برسه خونه‚ نرسه خونه . حالا اصلا نمی دونه ریحانه چه ساعتی می رسه خونه . چه برسه به اینکه بفهمه دیره یا زود. حالا‚ اصلا مهم نیست ریحانه با چی میاد خونه‚ مهم نیست مشکلی براش پیش اومد یا نه؟ حالا‚ اگه زنگ بزنم ناراحت می شه که چرا الکی زنگ زدی. ‚حالا اگه زنگ نزنم بهتره. دلم گرفت از این لحظه های تنهایی ترحمی کن و بازآ‚ بیا‚ بمان ‚ با من چه روزها گذشت و نرفتی از یادم هنوز عشق تو‚ این عشق جاودان با من |+| نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 ساعت 18:14
طلوع
در انتظار امیدم ‚ در انتظار امید طلوع پاک فلق را ‚ چه وقت من به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟ بیا که دیده ی من به جستجوی تو گر از دری شده نومید گمان مدار که هرگز دری دگر زده است سپیده گر نزده سر ‚ بیا بلند اندام که از سیاهی چشمم سپیده سر زده است. |+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 1:51
|