تبليغاتX
روزهای زندگی
روزهای زندگی
می توانی تو به من ‚ زندگانی بخشی ; یا بگیری از من ‚ آنچه را می بخشی
آدرس جدید

http://2gether4ever-24.persianblog.ir

 

|+|

تغییر آدرس
سلام

من بنا به دلایلی آدرس وبلاگم رو عوض کردم

از این به بعد تو پرشین بلاگ می نویسم.

با آرزوی موفقیت

به امید دیدار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به دوستانی هم که بهم همیشه لطف داشتن و بهم سر زدن نظر گذاشتم و آدرس رو گفتم

|+|

خداحافظی

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت.

دوستان خوبم سلام

سلام به دوستانی که همیشه وبلاگ من رو خوندن و همچنین دوستانی که مدتیه وبلاگ من رو یادشون رفته

البته تعداد همه ی این دوستانی که می گم از انگشت های یک دستم کمتره

اما دیگه مهم نیست

فعلا دارم رخت و لباس وبلاگم رو م بندم که بره

کسی هم دلش واسه منو حرفای وبلاگم تنگ نمی شه

یه روزی با کمال نا امیدی و غم این وبلاگ رو ساختم و حالا با دلتنگی می خوام آزادش کنم بره.

حرفی که خریدار نداره نباید زد . حرفی که کسی باور نمی کنه نباید زد . حرفی که گفتنش حتی به بهای خالی شدن باعث ایجاد کدورت می شه نباید زد. می خوام از همین جا اینا رو تمرین کنم.

با آرزوی موفقیت برای همه به خصوص لیلی و ترانه و آرش

فعلا از همگی خداحافظی می کنم.

|+|

حادثه ی تلخ
سلام

از روز ۵ شنبه اتفاقی افتاد که دائما تو ذهنمه و از فکرم بیرون نمی ره.

۵ شنبه ساعت ۷:۳۰ صبح قبل شروع کلاس ها  جلوی در ورودی دانشگاه جایی که همش دو قدم مونده بودتا وارد محوطه دانشگاه بشه

یکی از بچه ها با یه کامیون تصادف کرد و در جا فوت کرد.

ماشینش ۲۰۶ بود کاملا له شده بود.

همه ی بچه ها دورش جمع شدن

دوستاش گریه می کردن جیغ می زدن

جنازش هم یه گوشه روی زمین بود

یه پسر جوون متولد ۲۳ خرداد ۶۳ رشته فناوری اطلاعات سال سوم

صفحه ی ۳۶۰ش که می ری پر کامنت شده از بس همه آشنا و غریبه اومدن براش نوشتن تسلیت گفتن

آدم باورش نمی شه صاحب این صفحه دیگه نیست که آپدیت کنه.

اینم عکس های رزو حادثه هستش:

خدا رحمتش کنه

براش دعا کنید.

|+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 7 مهر1386 ساعت 21:4 |

من + تو = ما

 

سالگرد روز ما شدن مبارک

من به دو چيز عشق مي ورزم:

يكي تو و ديگري وجود تو .

 به دو چيز اعتقاد دارم :

 يكي خدا و ديگري تو .

من در اين دنيا دو چيز  رو میخوام :

 يكي تو و ديگري خوشبختي تو .  

من اين دنيا را براي دو چيز میخوام :

                                       يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا همیشه

 

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

                                      سرودنی ست

 

 

تقدیم به تو که

پاک ترین هوا برای زیستنی

و بهترین بهانه ی بودنی

|+| نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 11 شهریور1386 ساعت 23:13 |

نسبت با خدا
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد .

|+| نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 17:34 |

دلبر من چیزی بگو

دلبركم چيزی بگو
به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو
از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو
به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه
آواره هاي عاشقم

چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد

دقيقه ها غزل ميگن
وقتی سكوتو ميشكنی
قناريا عاشق ميشن
وقتی تو حرف ميزنی
دلبركم چيزي بگو
به من كه خاموش توام
به من كه همبستر تو اما فراموش توام

چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره

چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد

نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد

|+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 22:25 |

هاپوی فروشی D:

مغازه داری روی شیشه ی مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب کرده بود: "توله های فروشی". نصب این قبیل اطلاعیه ها بهترین روش جلب مشتری، به خصوص مشتریان نوجوان است. چیزی نگذشته بود که پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: قیمت توله ها چنده؟

مغازه دار پاسخ داد: هر جا که بری، قیمتشون از 30 تا 50 دلاره.

پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من 2 دلار و 37 سنت دارم. می توانم یه نگاهی به توله ها بیندازم؟

صاحب مغازه پس از لبخندی، سوت زد. با صدای سوت، یک ماده سگ با پنج تا توله ی فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه به راه افتادند. یکی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه عقب می افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله ی لنگ که عقب مانده بود، اشاره کرد و پرسید: اون توله چشه؟

صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک، بعد از معاینه اظهار داشته است که آن توله فاقد حفره ی مفصل ران است و به همین خاطر، تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت: من همون توله رو می خوام.

مغازه دار پاسخ داد: نه، بهتره که اونو انتخاب نکنی. تازه اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم که همین جوری بدمش به تو.

پسر کوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی که با تکان دادن انگشت سبابه روی حرفش تأکید می کرد، گفت: من نمی خوام که شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله به اندازه ی توله های دیگه تون ارزش داره و من کل قیمتشو به شما پرداخت خواهم کرد. در واقع، 2 دلار و 37 سنتشو همین الان نقدی می دم و بقیه شو هر ماه 50 سنت، تا این که کل قیمتشو پرداخت کرده باشم.

مغازه دار بلافاصله به حرف درآمد و گفت: شما حتماً این توله رو نخواهید خرید، چون اون هیچ وقت قادر به دویدن و پریدن و بازی کردن با شما، مثل اون توله ها نخواهد بود.

پسرک کوچولو با شنیدن این حرف خم شد، با دو دست لبه ی چپ شلوارش را گرفت و آن را بالا کشید. پای چپش را که بدجوری پیچ خورده و به وسیله ی بازوبند فلزی محکم نگهداشته بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی که به اون می نگریست، به نرمی گفت: می بینید، من خودم هم نمی تونم خوب بدوم. این توله هم به کسی نیاز داره که وضع و حالشو خوب درک کنه.

|+| نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 13:9 |

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

 

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

 

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و  بدون من رها شدن

 

آخر غربت دنیاست مگه نه؟

اول دو راهی آشنا شدن !

 

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود

 

می تونستم با تو باشم مثل سایه, مثل رویا

اما بیدارم و بی تو‚ مثل تو‚ تنهای تنها

 

|+| نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت 10:58 |

مهم ترین عضو
مادرم همیشه از من می پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می کردم، پاسخی را حدس می زدم و با خودم فکر می کردم که باید پاسخ صحیح باشد.
وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می گفتم: مادر، گوشهایم.
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می کنم چشمها مهمترین عضو بدن هستند.
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.
چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می شوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل شکسته شدند.
همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می آورم که برای دومین بار در زندگی ام، گریه ی پدرم را دیدم.
وقتی نوبت آخرین وداع با پدربزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته ای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته ای یا نه.
برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم.
اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی.
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده ی یک مادر برمی آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه هایت هستند.
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می دارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو می توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می کند، روی آن نگه داری.
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ی ما انسانها، لحظاتی فرا می رسد که به شانه ای برای گریستن نیاز پیدا می کنیم. من دعا می کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی.
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.
مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه ی تو به آن دست یافته اند، از یاد نخواهند برد.
|+| نوشته شده توسط ریحانه در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 21:16 |